وقتی تو جوابم نوشت " این نیز بگذرد..."، همون واکنش همیشگی رو داشتم... میدونستم که میگذره و دیگه بهش فکر نمیکنم، حتی به نظرم خنده دارم میاد،اما مهم اون لحظه ای بود که... واقعا از دستش دادم!
خودمُ خوب میشناسم، کافیه کمی زمان بگذره، کافیِ با آدمی که مناسبِ یکم حرف بزنم و...شنیده بشم! گاهی فقط شنیده بشم، اونجوری خیلی راحت میتونم باهاش کنار بیام...باید حرف ها از مغزم بیرون بیان! حتی اگه "این نیز بگذرد"ش تو جواب بحث صبح گاهی با پدر محترمم باشه!
اگه هیچ چیزی رو توی دنیا قبول نداشته باشم، این حرف نلسون ماندلا رو به شدت قبول دارم که میگه "آدم میتونه وقایع و بدی ها رو ببخشه، اما نمیتونه فراموش کنه!"
دوست ندارم توی زندگیم، سنگینی و زشتی نفرت همراهم باشه... میشه بعد از یه مدت (شاید طولانی، شاید کوتاه) بخشید، اما هیچ وقت، هیچ وقت، هیچ وقت، نمیشه فراموش کرد...
میخوام که شنیده بشم، بدون هیچ حرفی.
+
نوشته شده در پنجشنبه 6 آبان1389 11:6 PM توسط crayon
|
انقدری مرد هستی که بیای وایسی رو به رومُ زل بزنی تو چشمام، همون چشمایی که حتی نمیتونستی دو دقیقه نگاه خیره شُ تحمل کنی، حرفای دیروز و امروزتُ بچسبونی بهم و برام تکرارشون کنی؟ انقدر مرد هستی که یه قصه ی چند روزه رو برام بازگو کنی؟
عزیزم، حواست هست؟
من به شکلات تلخ عادت دارم! اما به تلخی زهر، نه!
عادت ندارم وقتی برمیگردم به گذشته هام، بوی بد به مشامم برسه! بوی کثیفی و سیاهی و دروغ و بی احترامی!
خوب نگاه کن، وقتی قدم برمیداری خوب نگاه کن! ببین پاتُ کجا میذاری! روی چی؟
منم خدایی دارم!
+
نوشته شده در یکشنبه 18 مهر1389 7:58 PM توسط crayon
|
شنیدن بعضی حرف ها، از بعضی آدم ها، خیلی سنگینِ... شاید شنیدن همون حرف و جمله از یه آدم دیگه باعث بشه اون آدم از چشم تو بیافته! نه اینکه تو از چشم خودت و اطرافیانت بیافتی!... شنیدن بعضی جمله ها از بعضی آدم ها چنان تاثیری روی روح و قلبت میذاره که... شاید باورت نشه، اما میتونی این حس و تاثیر رو به نسل های بعدت هم انتقال بدی!!!
میشه خیلی راحت و بدون دغدغه به زندگی ادامه داد، میشه خیلی راحت همه چیز رو زمین گذاشت و گذشت! اما یه چیزی خیلی مهمِ، اینکه چطوری بگذری! اینکه وجدانت موقع گذشتن تو در چه حاله! اصلا وجدانی داری که بخواد در حالت خاصی به سر ببره؟ اینا رو باید از خودم بپرسم، هر روز و همیشه!
زندگی در جریانِ، به پیش میره و تو رو هم همراه خودش می بره! حواست باشه، نباید جایی خودت و روحت و قلبت رو گره بزنی به یه حادثه، به یه اتفاق، به یه احساس! زندگی تو رو میکشونه به جلو... اینطوری توی این کش-مکش زندگی و گرهی که زدی، فقط تو نابود میشی!
حواست هست؟
+
نوشته شده در دوشنبه 12 مهر1389 6:0 PM توسط crayon
|
اومدم تا از سلامتی اینجا مطمئن بشم، از اینکه هنوز هست و به میل ارباب بلا گ ف ا حذف و بلاک نشده باشه... اومدم یه نگاه یواشکی و کوتاه بندازم به کوچه از این پنجره ی قدیمی و رنگی رنگی و روشن، به یه کوچه ی سرد و ... شاید بارونی، شاید برفی ;)
دستم اشتباهی بهش خورد، باورم نمیشه، هیچ کسی باورش نمیشه که من به کجا پرت شدم!!! حس خیلی خاصی دارم، الان که غرق شدم تو استرس واحدا و دانشگاه ... یه لحظه مزه ی اون روزا دوباره اومد زیر دندونم! دروغ نیست، این دروغ نیست که از این طعم لذت بردم!!!
گاهی اوقات، با خودم میگم، مسلما دنیا ما رو توی یه بازی دیگه مقابل هم قرار میده! من و همه ی آدم هایی که باهاشون روزی "ما" بودم... همه ی آدم ها;)
+
نوشته شده در شنبه 27 شهریور1389 10:29 PM توسط crayon
|
خیلی وقته که دارم تو لحظه زندگی کردن رو تمرین می کنم!
خیلی وقته که دارم با در نظر گرفتن تمام احتمالات و شرایط، بالا و پایین کردنشون تصمیم میگیرم و به خیال خودم تو انتخاب هام، فقط خواسته ی قلبی م رو در نظر نمی گیرم، سعی می کنم اون چیزی که درست تره رو انتخاب کنم!
گاهی اوقات، شرایط خیلی سخت و تلخ میشن! اما، خوش بختانه یا متاسفانه، شرایط الان من...
گاهی همه چیز خوبه
گاهی همه چیز عالیه
برای تو! توی دنیای تو، اوری تینگ ایز اوکی! اما
اما یه سایه ای، یه گوشه ای، یه نگاهی... هیچ وقت نمیشه که همه چیز همیشه درست باشه؟
ریتم تابع سینوسی زندگی من بهم ریخته! بیچاره، داغون شده ;)
+
نوشته شده در جمعه 8 مرداد1389 6:46 PM توسط crayon
|
فقط متن ها و گاهی شعر های اونه که منو به وجد میاره و احساسی که درونم مرده بود رو زنده میکنه
هیچ کسی هیچ وقت نمیتونه بفهمه!
یه روزی حافظ رو مثل چی می فهمیدم...تک تک حرف ها و کلمه ها رو
دریغ از امروز!
+
نوشته شده در شنبه 15 خرداد1389 9:45 AM توسط crayon
|
داشتم یه متنی رو می نوشتم، انقدر سخت و طاقت فرسا بود که دیگه نتونستم تاب بیارم و بلند شدم!هنوزم وقتی بهش فکر میکنم نفسم بند میاد!
با اینکه نمیدونم آخرش چی میشه، ولی.... بند بند وجودم می لرزه حتی از تصور اون صحنه ها!
هیچ وقت راوی خوبی نبودم! هیچ وقت!
+
نوشته شده در دوشنبه 24 اسفند1388 12:26 PM توسط crayon
|
come
with
me
فک کن! نه خودم و نه هیچ کس دیگه ای متوجهش نشد!!! (قربون حواس جمع و دل پاکت!)
هیچ وقت فکر نمیکردم چنین اشتباهی داشته باشم! هیچ وقت... خدایا، من انقده کم طاقت نبودم! مگه مشکلاتم چقدره؟ خیلی کم، خیلی کوچیک... گاهی اوقات از ضعف هایی که نشون میدم شرمنده میشم... خیلی!
هه... خنده داره! خیلی
+
نوشته شده در سه شنبه 11 اسفند1388 5:37 PM توسط crayon
|
نمیدونم چرا قسمت بود انقد زود از بین ما بری، ولی به پاس روز تولد برفیت، این عکس رو میذارم اینجا! خودم که خیلی دوسش دارم، فکر کنم با سلیقه ی تو هم همخونی داشته باشه;)

+
نوشته شده در پنجشنبه 26 آذر1388 7:37 PM توسط crayon
|
یا زندگیم شده پر از وهم و خیال یا حقیقت رنگ باخته و
یا از اول همه چیز توهم بوده!
یا
من مرز بین حقیقت و خیال رو از بین بردم!
اینجوری خیلی دووم نمیارم! می دونم! شاید بتونم با آدمایی که منو می شناسن راحت کنار بیام
ولی
تویی که منو نمی شناسی، هیچ وقت منو باور نمی کنی!
و من به زباله دانی تاریخ خواهم پیوست!!!
امیدوارم توی تصمیم گیری هام اشتباهات این چند وقت اخیر بوجود نیاد!
هی می نویسی
هی پاک می کنی!
هی می نویسی
هی پاک می کنی!
هی می نویسی
هی پاک می کنی!
نه خودت رو باور می کنی
نه
چرا هیچ چیزی وجود نداره؟
تمیز! سفید! بی هیچ خط و
4 ماه و 19 روز
اون موقع تو لبخند به لبت داشتی
ولی
خیلی راحت تونست اون رو
بی خیال!
کوتاه بیا دختر! این کارا چیه!؟ این حرفا! اصلا به تو نمیاد! بی خیال خوشی!
وقتی توی یه جهنم گیر کرده باشی، به چی فکر می کنی؟ مطمئنا به راه خلاصی از اون دنیای کوفتی مزخرف! نه خوش بودن توی اون گودال تهوع آور! خوب این واقعا سخت و طاقت فرساست! می تونی از پسش بربیای!؟ می تونی؟ "انسان ها قادرند هر کاری که اراده کنند انجام دهند." خوب، اینو تو گفتی، یعنی باورتو گفتی! حالا چی می خوای بگی!؟ باورتو می ذاری زیر پا... یا اینکه
دلم می خواست برم شمال! هفته ی پیش با تمام وجودم دلم می خواست که می رفتم
سکوت آرامش
سکوت
سکوت
هیچ کسی حرف نمی زد! هیچ کسی! اون وقت تو با خیال راحت و بی هیچ مزاحمی به ندای قلبت گوش می کردی! نه، بهتر از اون، بی هیچ دغدغه ی خاطری با خودت حرف میزدی، بلند، آروم، سریع و فقط صدای حرف زدن خودت رو می شنیدی!
شاید هم
دلم برای حرفات صدات خنده ت ناراحتی ت غمی که توی صدات بود و خوشی که توش موج می زد
دلم برای تک تک کلماتت
دلم برای تو
دلم برای با تو بودن
دلم برای خودم
تنگ شده
و مثل همیشه بغضی که باید فرو برد!
اما من
دلم برات تنگ شده
+
نوشته شده در پنجشنبه 30 مهر1388 9:52 PM توسط crayon
|